به یاد مادر ، گل زندگی ام که زود پژمرد
به قلم محمد علی عباسی اقدم در پنجشنبه 1387/04/27 ساعت 19:10 موضوع | لينک ثابت
شادی ، کمیاب ترین چیزی است که در افراد هوشمند یافته ام.
- همینگوی
به قلم محمد علی عباسی اقدم در پنجشنبه 1387/04/27 ساعت 13:6 موضوع | لينک ثابت

به یاد سعید جانبزرگی عکاس بزرگ و ماندگار دفاع مقدس
به قلم محمد علی عباسی اقدم در پنجشنبه 1387/04/20 ساعت 23:6 موضوع | لينک ثابت
سه راه پیداست :
«پلیدی » ، «پاکی » و «پوچی» که پیش پای هر انسانی گشوده است . و تو یک کلمه نا مفهومی و «وجودی» بی« ماهیت» ی و هیچی که بر سر این سه راه ایستاده ای ، تا ایستاده ای هیچی ، یکی را انتخاب می کنی ، براه می افتی و با انتخاب، راه «رفتن » ات ، «خود»ت را انتخاب می کنی ، معنی می شوی
دکتر علی شریعتی
به قلم محمد علی عباسی اقدم در چهارشنبه 1387/04/19 ساعت 23:31 موضوع | لينک ثابت
دستها دروغ نمی گویند
تقدیم به سید روح الله سید زاده
سلام سید : اجازه بدهید بی مقدمه و فارغ از آداب و ترتیب بنویسم ! نفرین به این عادت که هر چه می کشیم از دست اوست. به خاطر همین عادت کردن ها ست که دیگر از خیلی چیزها لذت نمی بریم . غرق شادمانی و شور نمی شویم. از بسکه همه چیز برایمان عادی شده است . هر از گاهی که چیزهای غیر عادی می بینیم ، شادی سراغمان می آید و لذت زیر دندانهایمان مزه می دهد. باور کن راست می گویم.آن روز عصر که داشتم به خانه بر می گشتم دیدمشان . توی اتوبوس BRT . دو زوج جوان بودند . خیلی جوان . رفتارشان عادی نبود. گفتم که دو زوج جوان بودند . داشتند در اتوبوس عشقبازی می کردند آنهم چه زیبا و چه بی غش . آنها با زبان اشاره حرف می زدند . ساده و خودمانی . و تو خود بهتر می دانی که چه می گویم. خیلی زود رسیدیم به مقصد . ا ز BRT که پیاده شدیم از حسن تصادف باز مسیر بعدی مان یکی بود. باز عشقبازی شروع شد. آنهم به زبان اشاره . گفتم که آنها دو زوج کر و لال بودند . کاش بودی و می دید یکه چطور عشقبازی می کردند. ساده و زیبا . آنهم با اشاره دستها و چشمهایی که بی صدا به هم دوخته شده بودند.و تو خود بهتر می دانی که دستها هرگز دروغ نمی گویند . زبانها را نگاه نکن سید . دستها کارشان دروغ گفتن نیست . اشاره ها همیشه راست می گویند . و چه خلوت خوبی داشتند شاید تنها مزاحمشان من بودم که در رفتارشان و یا بهتر بگویم در عشقبازی شان کنجکاو شده بودم. آنها با زبان اشاره حرف می زند. با اشاره انگشتی یا حرکتی می خندیدند و گاه با اشاه انگشت یا حالتی دیگر سکوت می کردند. با خود گفتم خوش به حالتان که از دنیای ما آدمها فاصله دارید و خیلی راحتید. به فکر چاخان کردن و یا آسمون ریسمون کردن نیستید . چون دست ها هرگز دروغ نمی گویند و اشاره ها جز زبان راستی و صداق هیچ نمی دانند . و چه زیبا بود خلوت آنها . و ای کاش ما هم زبانی دیگر بلد بودیم تا دردها ، رنجها ، تنهائی ها ، بی کسی ها ، خون دل خوردن ها ، بی خویشی ها ، و هزاران هزار چیزی که روح و جانمان را به آتش می کشد به راحتی و ساده و بی آلایش بر زبان می آوردیم و عشق و محبت دل بیقرارمان را نسبت به کسانی که دوست تر شان می داریم ، بی هراس از بد فهمیدن شدن ، بی واهمه از هرز رفتن و تباه شدن و باز بی هراس از بد فهمیدن شدن و بی مخاطب ماندن ، ارزانی می کردیم. و مهمتر اینکه مهر و محبت مان را بی چشمداشت و امید به پاداش و صله ، به دامن دوست و عشق می ریختم و تقدیمش می کردیم و جانب معامله را رها می کردیم که در عشق و عشقبازی هر آنچه که رنگ و بویی از معامله وسوداگری داشته باشد حرام است . بر او نمرده به فتوای من نماز کنید. دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد سید ! جز اینکه بار دیگر تکرار می کنم دستها دروغ نمی گویند و ....
به قلم محمد علی عباسی اقدم در یکشنبه 1387/04/16 ساعت 22:50 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ
به قول مصطفی مستور:«چيزهاي زيادي آزارم ميدهند، فكر ميكنم با نوشتن، براي مدت محدودي از آن آزارها رها ميشوم، فعلاً نوشتن براي من ابزاري است كه نميتوانم چيزي را جايگزين آن كنم . این سادهترين راهي است كه بهوسيله آن پرسشهاي ذهنيام را مطرح ميكنم... من فقط از چيزهايي رنج ميبرم و سعي ميكنم اين رنج را با نوشتن، اندكي كاهش دهم. اگر روزي احساس كنم كه از اين راه رنجهايم كاهش نمييابند، مطمئناً نوشتن را كنار خواهم گذاشت.»
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY